سلام
خوبین؟؟؟ سال نو مبارک .
یه مدت چوب خط دلش میخواد خاک بخوره....یعنی بره به بایگانی!!! البته فقط یه مدت کوتاه.
ولی فعلا باید به استحضار برسونم دارم تو یه خونه ی جدید یه سری روزانه نویسی های معمولی میکنم....خواستین بیاین و یه سر بزنید!
.•*..*•. من و زندگی رنگارنگم.•*..*•.
بای
سلام....
امسال عید جمعه اس...تورو خدا سر سفره هفت سین موقع دعا کردنتون "واسه ظهور آقامون هم دعا کنید"
اللهم عجل لولیک الفرج
دلم براتون تنگ میشه...اما چاره ای ندارم....تا عید نیستم....ببخشید دیگه....اگه دیگه نیومدم حلالم کنید.
ولی منتظر باشید به امید خدا میام...
یادتون نره چی میگفتم ها....زندگی کنید.....شاد باشید
پ.ن:اول قرار بود تا بعد از کنکور نیام....اما دلم طاقت نیاورد تا اون موقع وبلاگمو ول کنم....بعد از عید میام

پ.ن.1: یه عکس بالا توجه کردید؟
پ.ن.2: گرفتارم...یعنی شاید بیشتر از گرفتاری سرگرم باشم...
پ.ن.3: میام...خیلی زود...بگو انشاالله تا زود تر بیام

سلام
تا حالا تجربه نگاه کردن به آدمها از بالای یه ساختمون چند طبقه رو داشتی؟
به رفتارشون توجه کردی؟
آدمهایی که از اندازه واقعی خودشون کوچیکترن و به واقعیت خودشون نزدیک تر...
می فهمی که چی میگم؟
از اون بالا می تونی رفتار همه آدمهایی که اون پایین هستن رو زیر نظر بگیری بدون این که خودشون متوجه باشن که یه نفر چهارچشمی زل زده بهشون...
دیگه برات فیلم بازی نمی کنن...
خود خودشون هستن!
از اون بالا می تونی بفهمی کی خسته اس...کی عاشقه...کی عصبانیه...
از اون بالا می تونی باهاشون همراه بشی و قدم بزنی...
می تونی براشون دست تکون بدی...بهشون بخندی ...و...
...
و شاید گاهی فقط از همین بالاست که میشه به آدمها اعتماد کرد...
از اون بالا که به آدمها نگاه می کنی،
آدمها واقعا آدم هستند...
...
..
.
پ.ن.1: دیروز نشسته بودم و آلبوم بچگی هامو نگاه میکردم...چقدر گذشت زمان با نگاه کردن به عکسهای قدیمی قابل لمس تره...
پ.ن.2: اخبار رو که گوش میدادم ، شنیدم بیشتر شهرهای ایران بارندگی بوده...خدایا شکرت به خاطر همه نعمتهات
پ.ن.3: چند روزه که فرصت فیلم دیدن و کتاب خوندن نداشتم...چرا ؟
پ.ن.4: شاد باش...زندگی کن
پ.ن.0:یه جمعه دیگه هم گذشت...اللهم عجل الولیک الفرج

سلام
تصور کن به یه میدان بزرگ رسیدی...
یه میدان که هر طرفش به اتوبان، خیابان و یا کوچه ای باز میشه...
تو هم اون وسط ایستادی و داری آدمها رو تماشا میکنی؛
یه قسمت آدمها صف کشیدن واسه ورود به اتوبان...
بعضی ها هم اتوبان رو رد میکنن و پا به کوچه خلوت میذارن...
تعدادی هم مسیر حرکتشون به سمت خیابونه...
البته که اتوبان امن تر و کوچه خاص تره...
اما تو...تو چه کار میکنی؟
به سمت اتوبان میری چون همه دارن میرن یا کوچه که خلوت تره و کسی نمیره؟
شایدم هیچ کدوم...
اول به خودت یه نگاه میندازی و بعدش به تابلوی اول خیابون ها ، کوچه ها و اتوبان ها...
از خودت میپرسی : واقعا مقصدم کجاست؟
شاید میخوای فکر کنی...
...
..
.
پ.ن.1:وبلاگم داشت میرفت به یه خواب زمستونی...اما یه آتیش روشن کردم که فعلا بیدار باشه...البته اگه گرمای آتیش ، وسوسه اش نکنه به خواب!!!
پ.ن.2:هرسال دهه ی فجر از 12 بهمن شروع میشد..امسال از 22 دی...خدا به داد برسه...
پ.ن.3:دوست دارم زندگی کنم...تو هم مثل من باش
پ.ن.0: دوباره میسازمت وطن ... اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم ... اگر چه با استخوان خویش

سلام
کارهایی است که آدم میتونه انجام بده و کارهایی که دلش میخواد انجام بده؛
به اولی می گن "توانایی" و دومی "آرزو"...
اولی از جنسه واقیعیته و دومی از جنس خیال...
یه کانال این دوتا رو به هم وصل میکنه که اسمش" محکه "...
آدم از بین آرزوهاش اونهایی رو که فکر میکنه به قلمرو توانایی هاش نزدیک تره
رو انتخاب میکنه و توی دنیای واقعی محک میزنه...
یا شکست میخوره و آرزو هارو سر جاش میذاره یا موفق میشه و
آرزو هارو به قلمرو توانایی هاش میاره...
کانال محک رو باز بذارید...
اگه این کانال بسته شد ، آرزو ها یا میمیرن یا به "توهم توانایی" تبدیل میشن...که دومی خیلی خطرناکه حسن...
پ.ن.1:میدونم که منو میبخشی که بهت سرنزدم...آخه خیلی مهربونی
پ.ن.2:میگن فصل امتحانات مدارس و دانشگاه شروع شده...راست میگن؟
پ.ن.3: پاییز امسال خیلی زود گذشت...دلم براش تنگ میشه!
پ.ن.4:همه جا امن و امان است...شما بخوابید که ما بیداریم...
سلام
تا حالا با پازل بازی کردید؟
یه بازی سرگرم کننده و البته گاهی گیج کننده...
باید به دقت تمام تیکه ها رو کنار هم چید تا پازل کامل بشه...
.
..
...
یکی از قطعه های پازل رو تصور کنید...فقط یه قطعه...
فکر کنید اون قطعه یه آدمه توی پازل زندگی بشری...
یه آدم با یه سری توانایی ها و یه مهلت شاید معین روی خط زمان...
یه آدم که شاید با اون توانایی ها و مهلت نتونه کاری کنه که دنیا تکون بخوره
ویا تاریخ راهشو کج کنه و پازل زندگی بشری کامل بشه و اسمش اون وسط بدرخشه ،
اما حتما میتونه کنار بقیه آدما وایسه و به اندازه یه تیکه هم که شده به کامل شدن پازل
کمک کنه...
میشه جای اون آدم بود؟
شایدم باید بود....
شما راه بهتری برای زندگی کردن بلد هستید؟
پ.ن1: ...
اي خداي علي(ع) ، گردي از گامهاي فتوت علي(ع) را بر سر جهانيان بپاش
تا ريشه نامردي در جهان بخشكد . عيد غدير خم ، عيد ولايت و امامت مبارك

سلام
خوبی؟
خوشی؟
سلامتی؟
چه
خبر از روزگار؟
منم
خوبم...خدارا شکر!
امروز
یه خاطره خوندم از زنده یاد خسرو شکیبایی.خیلی جالب بودم.با
خودم گفتم بنویسمش اینجا شاید واستون جالب باشه...
.
..
...
خاطره ای از
زنده یاد خسرو شکیبایی
بعد از گرفتن یک صحنه سخت از
فیلم هامون، يك دفعه گفتم: واي
آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم "لاكردار ، اگه می دونستی هنوز
چهقدر دوستت دارم"...
اما بعد از
كلي فكركردن يادمان
آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و
قرار شد سر يكي از صحنههاي فضاي
آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكساش كنند. گذشت تا چند
وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري آن صحنه پرت كردن اسلحه،
روی تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم : آقا
الان موقعش رسيده كه آن جمله را ضبط كنيم.
مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟
جواب دادم: "لاكردار،
اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم."
گفت: آره
آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله رو
الان مي گيريم . سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت" لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه
قد دوستت دارم".
(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم...
سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي
پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد ميزد "لاكردار،
اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم".
حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن
و ردوبدل شدن اين
جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت:" لاكردار، اگه مي دونستي هنوز
چه قد دوستت دارم".
هر دفعه
كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به
من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت.
خلاصه داریوش مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و ميگفت: ببين چه قدر دنيا قشنگ ميشد اگر همه آدمها فرصت ميكردند همين يك جمله را
بلند به هم بگويند ...
"لاكردار ، اگه مي دونستي هنوز
چه قد دوستت دارم"
...
..
.
پ.ن.1:دیروز داشتم یکی از کنسرت های
داریوش عزیز(صدای تا ابد ماندگار) رو نگاه میکردم...آخر کنسرت گفت: بیائیم دنیا را بسازیم،
نه با دنیا بسازیم.
پ.ن.2:چرا بالیوود سالی 800 تا فیلم تولید میکنه و سینمای ما سالی 20تا ؟
پ.ن.3:زمستون داره کم کم میاد...مراقب باش سرما نخوری !
پ.ن.4:اگه می دونستی چقدر دوستت دارم...شاد باشی...خدا نگهدارت

امشب دلم گرفته است...تنها برای خود مینویسم...
خواستی بخوان...نخواستی...
.
..
...
نا بهنگام تبر میزنی
فقط یک فصل گذشته است !!!
به یاد آور...
روزهایی را که زیر سایه ام
ظهر های گرم تابستان را پس میزدی...
تو بی رحمی،
یا خنکای پاییز ؟؟؟
...
..
.
تو كه رفتي دلم به دنبال تو ميدويد...
اما
نميدانم پشت كدام حصار جا ماند كه من امروز از تو بي خبرماندم.
روزهاست به فراموش
كردنت فكرميكنم...
به
اينكه عشق فقط ميتواند ازعشق حرف بزند ولي تو....
امروز شايد فراموشت
كرده باشم،زيرآواري كه بعد رفتنت برسرم ريخت...
اما،نميدانم
چرا ؟ نميخواهم باوركنم :
فراموشت كرده ام.
قلبم نيست ولي دلم
هنوز برايت شورميزند...
يادت باشدهرجاكه
هستي به فكرغربت چشمان من هم باشي...
تنفر در قلب من جایی ندارد...اما یادت باشد دیگر دوستت ندارم...
یادت باشد که نخواستی دوستت داشته باشم....
..
...
چرا همیشه قصه رفتن را بازگشتی نیست؟
پ.ن.1: دوستان گلم ببخشید بهتون سر نزدم...تا اوسط هفته اگه خدا بخواد گرفتاری هام کمتر میشه و میرسم خدمتتون
پ.ن.2: اهل گلایه نیستم ؛ این آپ هم مخاطب خاص نداشت...
پ.ن.3:..."حس پنهان"...فیلم جالبی بود...
پ.ن.4: گاهی وقتها حس میکنم دنیا داره سیر صعودی رو طی میکنه به سمت سقوط ...
پ.ن.5:چه غريبونه گذشتند جمعه های سوت و کور هنوز اما نرسيدی ای تجلی ظهور
اللهم عجل الولیک الفرج...

تا به حال شده برای چند دقيقه ، پشت سر هم
محو تماشای زيبايی های يک سيب بشی...
طوری که گذشت زمان يادت بره ...
رنگ دلفريبش...پوست لطيفش...عطر خوبش...
آره عزیز من...
« زندگی جريان داره با همه خوبی ها و سختيهاش...»
پس چرا ما لذتهاشو فراموش کنيم؟
پ.ن1:فیلم جدید سراغ ندارم...اگه دارید بگید تا من هم ببینم
پ.ن2:بخدا دیگه شال زرد مد نیست...خانوم های محترم آلرژی پیدا کردم به شال زرد
پ.ن3:من چقدر بگم زندگی سخت نیست
...حالا شما باور نکنید...
پ.ن4: روز و روزگارتون به شادی
